یادته [دست نوشته هایم , ]
یادته گفتی جادو شدم گفتی نگفتی؟ یادته گفتی عاشقترینم یادته قسم خوردی برام هی قسم پشت قسم!!! یادته گریه می کردی که تو رو ببخشمت یادته؟؟ قسماتم دروغ بود حرفاتم دروغ بود همه حرفاتم دروغ بود!!
نوشته شده توسط بانوی شرقی در سه شنبه 7 فروردین 1386 و ساعت 10:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[دست نوشته هایم , ]
خدایا خیلی خسته ام فقط تو می دونی من چمه تو می دونی چه اتفاقی افتاده برام نگو تقدیر من اینه نگو این صلاح ما بود می دونی طاقت نمی یارم.نمی خوام کفر بگم من که کافر نیستم اما به لطف تو دلبسته ام آرزومو ازم نگیر همیشه ازت کمک گرفتم اما نه مثل همه فقط کمکم کن
نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 6 فروردین 1386 و ساعت 06:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[دست نوشته هایم , ]
خدایا خیلی خسته ام فقط تو می دونی من چمه تو می دونی چه اتفاقی افتاده برام نگو تقدیر من اینه نگو این صلاح ما بود می دونی طاقت نمی یارم.نمی خوام کفر بگم من که کافر نیستم اما به لطف تو دلبسته ام آرزومو ازم نگیر همیشه ازت کمک گرفتم اما نه مثل همه فقط کمکم کن
نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 6 فروردین 1386 و ساعت 06:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[الهه ی عطش , ]
من از تویی که بد کردی با من گلایه می کنم دل نمی کنم بی تو نه صدا مونده و نه آواز
نوشته شده توسط بانوی شرقی در جمعه 3 فروردین 1386 و ساعت 05:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
تنهایی [الهه ی عطش , ]
من به زیبایی چشمان تو غمگین ماندم وبه اندازه هر برق نگاهی به نگاهت نگران تو به اندازه تمام تنهایی من شاد بمان
نوشته شده توسط بانوی شرقی در پنجشنبه 24 اسفند 1385 و ساعت 09:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
تولد [دست نوشته هایم , ]
برگ از درخت خسته می شه پاییز همش بهانه ست بانوی شرقی تولدت مبارک
نوشته شده توسط بانوی شرقی در چهارشنبه 16 اسفند 1385 و ساعت 06:03 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 7 فروردین 1386 و ساعت 10:03 ق.ظ
()
نظر
[الهه ی عطش , ]
ما عیب را از آن خود کردیم حال پاسخ قلبهای شکسته را چه کسی خواهد داد آنگاه که گلایه شکوه میکند ، دیگر تو در آغوشم نیستی آنگونه نگاهم مکن ، میتر سم تیز پاره های قلب شکسته ام زلال نگاهت را پاره پاره کنند چشمانت را دوست میدارم زیبای من دیوانه وار در آتشکدهء نگاهت با الهء زیبای شکست میرقصم و مست گونه با ملکهء تنهائی عشقبازی میکنم به امید آن روز که در عشق آنها شکستی عمیق بخورم... میپرستمت ،دوستت دارم، دل تنگ توست
بهانه راهیست ماندگار ولی بدون مقصد..........
نوشته شده توسط بانوی شرقی در سه شنبه 26 دی 1385 و ساعت 08:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[الهه ی عطش , ]
در این اتاق درهم و برهم ـ خلاصه اش ـ چیزی نمانده تا که به فردا دهد نوید غیر از هوای شعر٬ که آن هم..تمام شد!! غیر از دو قطره اشک٬ که آن هم.. بیا .. چکید ای واژه های تلخ...دگر زار و خسته ام
نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 27 آذر 1385 و ساعت 10:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[الهه ی عطش , ]
چه كسی می داند كه تو در پیله تنهایی خود تنهایی؟چه كسی می داند كه تو در حسرت یك روزنه در فردایی؟پیله ات را بگشا تو به اندازه یك پروانه زیبایی
نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 27 آذر 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[الهه ی عطش , ]
عاشقی روی نامه اش نوشت دوست من، خط زد نوشت محبت عزیزم، خط زد نوشت عشق من، خط زد دو، سه بار خط زد نوشت عشق بی سرانجام من اینبار خط خطی کرد، پاره کرد نوشت بهار من، خنده اش گرفت نوشت جوانی من، اخمش گرفت و ابرو درهم کشید هر دو را خط زد، هم بهار و هم جوانی را نوشت دنیای من، های های گریست نوشت مولود من و روی نامه جان داد
نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 27 آذر 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
دست نوشته هایم [دست نوشته هایم , ]
من امشب بغض تلخ درداورم را فروخواهم خورد وسر به آسمان می گیرم چشمم از ازدحام اشک می سوزد و چون لبالب گشت ا ز چشمان داغم می گریزد و پناه به گونه های یخزده ام می برد من دست های بغل کرده از سرما را رها می کنم تا باد هرچه می خواهد بتازد.من پایدارم! پایدار می مانم....... هجوم سرد بی کسی را حس می کنم و چون چشمانم را می بندم تنهاترین می شوم که حتی ستارگان را هم دیگر ندارم. باد مهربانانه با موهایم بازی می کند و من آغوش می گشایم برای باد.وباد خودخواهانه می آید وتو را نمی آورد.تنها خاطره ات است که آزارم می دهد.ما مدتهاست از چشمان هم گریخته ایم. ا ین تنها خاطره است........ 
نوشته شده توسط بانوی شرقی در پنجشنبه 2 آذر 1385 و ساعت 11:11 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 7 فروردین 1386 و ساعت 10:03 ق.ظ
()
نظر
[دست نوشته هایم , ]
امشب چه سرد است من دستانم یخ کرده. نوک انگشتانم سست است و ناخن هایم بنفش! آسمان شب به زلالی یک روز آفتابی بهاره است و ستاره ها چشمک می زنند و من....با چشمک ستاره ها یاد چشمان تو می افتم!! صدای باد می آید چه باد سردی!من از لرز خودم را در آغوش می گیرم.من...صدای نفس هایم را می شنوم دلم تنگ است..... دلتنگ لحظه هایی که در سکوتمان تنها دو صدا می آید. دو صدا که به زیبایی این شب با هم آمیخته! نفس هایمان و صدای ضربان ناهماهنگ قلب هایمان. دو صدا...!!! بغض دلتگی ام خواهد ترکید.آغوشت را می خواهم.......
نوشته شده توسط بانوی شرقی در چهارشنبه 1 آذر 1385 و ساعت 01:11 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 30 فروردین 1386 و ساعت 06:04 ق.ظ
()
نظر
|