دست نوشته هایم [الهه ی عطش , ]
عاشقانه هایم کو؟ این من خسته به چه می اندیشد؟به زلال چشمانت!! حس غریبی در دلم غوطه ور شده.از هنگامیکه عقربه های ساعت به دیدارمان نزدیک می شوند انگار من دل آشوب ترم و نمی خواهم ببینمت.آماده نیستم.اصلا!!! وقتی از او دوری در آرزوی دیداری وقتی نزدیک می شوی فرار می کنی! فرار ؟؟نه نه…شاید که نه حتما این وازه درست نیست. اما نمی دانم چه وزه ای بکار برم که مناسب حال من است تنم از هیجان دیدارت می لرزد.با تو چگونه روبرو خواهم شد؟ لبخند به لب؟؟بی لبخند؟؟؟…نمی دانم!گیجم!منگم!! شاید دیوانه شدم.دوریت دیوانه کننده است و تو خوب می دانی! و تو خوب می دانی… خوب می دانی عاشقانه ها نزدیکند.دستانمان به هم نزدیک و نزدیکتر خواهد شد… فاصله ها کوتاه می شونداین روزهای تکراری من به انقضا رسیده است می بینمت..لبخند بزن. لبخند بزن. لبخند………
نوشته شده توسط بانوی شرقی در سه شنبه 30 آبان 1385 و ساعت 11:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[الهه ی عطش , ]
داستان عشق و د یوانگی زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودندذکاوت! گفت : بیایید بازی کنیمٍ ، مثل قایم باشک دیوانگی ! فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند .دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد!!یک..... دو.....سه ...همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوندنظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به میان ابرها رفت وهوس به مرکززمین به راه افتاددروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت !طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .آرام آرام همه قایم شده بودند ودیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه ،...... هفتادو چهاراما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شدکه عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!دبعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسیداما از عشق خبری نبود.دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .صدای ناله ای بلند شد .عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود. دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش .همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم . واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند... | |
نوشته شده توسط بانوی شرقی در پنجشنبه 11 آبان 1385 و ساعت 08:11 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 11 آبان 1385 و ساعت 08:11 ق.ظ
()
نظر
[الهه ی عطش , ]
افتاب با ان صبر بلندش کنج حیاط نشست و غروبم را تماشا کرد... اما چه صبورتر بودند فالگیرانی ... که تو را در کف دستهایم دیدند و هیچ نگفتند....
نوشته شده توسط بانوی شرقی در پنجشنبه 11 آبان 1385 و ساعت 07:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 8 آبان 1385 و ساعت 11:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
عید همه مبارک
نوشته شده توسط بانوی شرقی در سه شنبه 2 آبان 1385 و ساعت 02:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[الهه ی عطش , ]
ا گه تو دنیا هیچی هیچی نداشته باشی مطمئن باش سه چیز همیشه مال تو هست: خدای مهربون، فکرای قشنگ،قلب کوچیک من 
نوشته شده توسط بانوی شرقی در شنبه 29 مهر 1385 و ساعت 01:10 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 29 مهر 1385 و ساعت 02:10 ق.ظ
()
نظر
عشق [الهه ی عطش , ]
ع عشق مثل هوا همه جا جاریست
تو نفس هایت را قدری جانانه بکش!! !
نوشته شده توسط بانوی شرقی در پنجشنبه 27 مهر 1385 و ساعت 11:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
salam [الهه ی عطش , ]
نوشته شده توسط بانوی شرقی در شنبه 25 شهریور 1385 و ساعت 10:09 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 20 مهر 1385 و ساعت 10:10 ق.ظ
ادامه مطلب
()
نظر
[الهه ی عطش , ]
پرنده ای رو که دوست داری رهاش کن اگه دوستت داشته باشه برمی کرده وگرنه هیچوقت عاشقت نبوده
نوشته شده توسط بانوی شرقی در جمعه 17 شهریور 1385 و ساعت 02:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[دست نوشته هایم , ]
عاقبت درس نخوندن و چتیدن ما هم شد یه رتبهء ۷۰۰۰ همهء انتخابامو بالا بالا زدم.تو این چند ماهه که کاری جز خوردو خوراک نداشتم اشتهام زیاد شده این همون چیزیه که بهش می گن گنده..... (البته ببخشینااااا) خدا رو چه دیدید شاید مهندسی تو صنعتی اصفهان قبول شدم ای وای ببخشید بازم گنده..... حالا شایدم حسابداری قبول شم نیدونم بازم بهتر از یه سال موندن و سماق مکیدنه یه چیزی میگم بین خودمون باشه هااااا این یه پاورقی خصوصیه !!!!! نمی خوام فکر کنید مغرورم یا خیلی از خودم خوشم می یاد نه!!! اما از موقعی که رتبهء خودمو بقیه رو شنیدم و دیدم به هوش و استعداد خودم ایمان اوردم اونیکه سر جلسه پیشم نشسته بودو دفترچه شو از حل سیاه کرده بود رتبه اش شد ۱۸۰۰۰ و من که از ساعت ۱۰ تا ۱۲:۳۰ خوابیدم شدم ۷۰۹۱ یه دوستی دارم که از مهر ۸۴ کامپیوترشو کلهم جمع کردو دور ما دوستاشو یه خط قرمز کشید . روزی یه ربع تایم حرف زدن با دوستای جون جونیش بود که بعد از اتمام وقت مامانش هی می گفت وقت تموم شددددددددددددددد این خانم رتبه اش شد ۲۳۰۰۰ و اما حرف اصلی من.... غرض از همهء این حرف ها این بود که بگم پشیمونم پشیمونممممم تو رو خدا اگه کنکوری هستین درستونو بخونین به حرف هیچکسم گوش ندید اصلا ۳ ماه بخونین کافیه بخدا دولتی هیچی نداره هیچییییی کاش چیزی که الان می گم رو ۶ ماه پیش می فهمیدم .ایکاش های من تمومی نداره اما می دونم که فایده هم نداره .این حرفارو تا حالا به هیچکس نگفتم چون به اندازهء کافی از همه حرف خوردم .دیگه تحمل حرفاشونو که میگن اگه خونده بودی و اگه خونده بودی ندارمممممممم. تجربهء منو باور کنید .درصدامو براتون میذارم که بدونید اگه هر کدومو نمیگم ۳۰ یا ۲۰ که حتی ۱۰٪ بیشتر از من بزنید رتبه تون عالی میشه عربی ۷۲٪ ادبیات ۵۶٪ بینش ۲۳٪ (شرمنده> اخلاق ورزشی همه تون) زبان ۶۳٪ ریاضی ۵/۸٪ حرفی برای گفتن ندارم خداییش شیمی ۴/۳۳٪ آخرش این پیش ۲ رو نخوندم فیزیک۹/۳۱٪(شرمنده ام آقای ممبینی عزیزم.اما خودتم میدونی که اگه زنده می موندی و اون قسمت هاییکه ستاره ات گفته بود اشکال داره و تو بش قول دادی و تکمیل می کردی اونوقت من انگیزه ای برای باز کردن کتاب و جزوهء فیزیکم و همه> درسای دیگم داشتم.خیلی دلتنگتم.۱ بارم که شده به خوابم بیا)( ببخشید ۱ لحظه همه چیزو از یاد بردم جز آقای ممبینی رو)
نوشته شده توسط بانوی شرقی در یکشنبه 29 مرداد 1385 و ساعت 01:08 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 30 فروردین 1386 و ساعت 07:04 ق.ظ
()
نظر
افسوس [الهه ی عطش , ]
افسوس .. آن زمان که باید دوست بداریم ؛ کوتاهی می کنیم و آن زمان که دوستمان می دارند ، لجبازی می کنیم و بعد ... برای هر آنچه از دست دادیم آه می کشیم 
نوشته شده توسط بانوی شرقی در پنجشنبه 26 مرداد 1385 و ساعت 12:08 ب.ظ
ویرایش شده در جمعه 27 مرداد 1385 و ساعت 03:08 ق.ظ
()
نظر
مرگ انسانیت [الهه ی عطش , ]
از همان روزی که دست قابیل گشت آلوده به خون هابیل از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود! از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود  بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت برنگشت روزگار مرگ انسانیت است سینهء دنیا ز خوبی ها تهی ست صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی ست! صحبت ازعیسی و موسی و محمد نابجاست
روزگار مرگ انسانیت است. من که از پزمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک بیماراز فغان یک قتاری در قفس از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام زهرم در پیاله زهرمارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم؟؟؟؟؟
صحبت از پزمردن یک برگ نیست.وای جنگل را بیابان می کنند!دست خون آلوده را پیش چشم خلق پنهان می کنند! هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!! صحبت از پزمردن یک برگ نیست.فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست  فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نیست.فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است....
نوشته شده توسط بانوی شرقی در سه شنبه 3 مرداد 1385 و ساعت 08:07 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 5 مرداد 1385 و ساعت 01:07 ق.ظ
()
نظر
|