اسیر [الهه ی عطش , ]
من اسیر غم چشمان کبوتر بودم بام چشمان تو پروازم بود و نمی دانستم که گاهی بام هم دام شود دل که بیچارهء پرواز بود یادگاری شد و در بام افتاد ماندگاری شد و در دام افتاد
نوشته شده توسط بانوی شرقی در شنبه 31 تیر 1385 و ساعت 02:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
تنهایم [الهه ی عطش , ]
چون دوستت می دارم پاییز از حوالی حوصلهات كه بگذرد،من زرد می شوم حتی آفتاب هم كه بر پوستت بگذرد، من می سوزم
و تا كفش های رفتنت جفت می شوند، غریب میمانم و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو، من سبز میمانم
كه نیلوفرانه دوستت می دارم نه مانندهی مردمانی كه دوست داشتن را به عادتی كه ارث بردهاند با طعم غریزه نشخوار می كنند من درست مثل خودم تو را دوست می دارم
نوشته شده توسط بانوی شرقی در سه شنبه 1 فروردین 1385 و ساعت 06:03 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 3 تیر 1385 و ساعت 02:06 ق.ظ
()
نظر
سراب [الهه ی عطش , ]
سراب بودن با تو دیگه رو شد که دریا نیست دیگه دل کندن از تو برام پایان دنیا نیست چه معصوم باورت کردم,من دیوونهء ساده بیا از پشت مه بیرون نقابت دیگه افتاده واسه بر گشتنت دیره, واسه برگشتنت دیره که دستات پر ز تقصیره واسه دل کندن از تو دیگه گریه م نمی گیره ته هر جمله از حرفات یه امکان و یه شاید بود سر هر خواهشت حتی یه اجبار و یه باید بود 
نوشته شده توسط بانوی شرقی در پنجشنبه 25 اسفند 1384 و ساعت 07:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
پرنده [الهه ی عطش , ]
پرواز رابخاطر بسپار پرنده مردنی ست...  . با چشمانی غبار آلوده و بارانی پا به جاده های غربت و غمناک نهاده ام و به تنهایی آنرا سپری خواهم کرد.باغ آرزویم تاریک شد و خورشید کوله بارش را بست سوز نومیدی به چهره ام نشسته است.... درگذشت استاد عزیز یدالله ممبینی دبیرفیزیک دبیرستان های آبادان,ماهشهر و خرمشهر را به بازماندگان و جامعهء فرهنگی تسلیت می گویم روحش شاد و راهش پاینده باد
نوشته شده توسط بانوی شرقی در یکشنبه 7 اسفند 1384 و ساعت 08:02 ق.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 23 فروردین 1385 و ساعت 11:04 ق.ظ
()
نظر
با تو کامل شدم [الهه ی عطش , ]
تو نبودی و من با عشق نا آشنا بودم.... تو نبودی و در نهان جانه دلم جایت خالی بود....... تو نبودی و باز به تو وفادار بودم........ تو نبودی و جز تو هیچ كس را به حریم قلبم راه ندادم و تو آمدی.از دوردستها...... ا ز سرزمین عشق...... تو مرا با عشق آشنا كردی..... با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........ تو مفهوم عاشق بودن را به من آموختی.......... با تو كامل شدم....... با تو بزرگ شدم...... با تو الفبای عشق را اموختم....... ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم...... به تو و كلبه عاشمان بالیدم....... حتی برای لحظه ای از من جدا نشو...... بدون تو دستم سرد است........ بدون تو آغوشم تهی و لبریز درد است...... به حرمت عشقمان... به حرمت لحظات زیبایمان.......... مرو كه بی تو من هیچم....... بمان با من..... بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........ بدان كه عشقمان همیشه پاك خواهد ماند............. به وفایم ایمان داشته باش............... تا به تو نشان دهم معنی واقعی واژه عشق را
نوشته شده توسط بانوی شرقی در پنجشنبه 4 اسفند 1384 و ساعت 06:02 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 4 اسفند 1384 و ساعت 08:02 ق.ظ
()
نظر
تو... [الهه ی عطش , ]
با هر آنچه گفتی بیگانه بودم به هر کجا بردیم ,غریبه بودم لحظات با تو بودن به مانند آشنایی تن خستهء درختان از فصل سرمای زمستان گذشته, با فصل زیبای بهار عاشق می ماند. پس بدان با من چه هستی و چه کردی
نوشته شده توسط بانوی شرقی در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
و اما عشق.... [الهه ی عطش , ]
love is not written on paper,for paper can be erased nor is it etched on a stone , for stone can be broken but it is inscribed on a heart and there it shall remain forever  عشق بروی کاغذ نوشته نشده ,چون ممکن است پاک شود روی سنگ نوشته نشده ,چون سنگ خواهد شکست عشق روی قلب نوشته شده, آنجا همیشه خواهد ماند
نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 24 بهمن 1384 و ساعت 09:02 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 10:02 ق.ظ
()
نظر
روز عشق [الهه ی عطش , ]
روزی ما دوباره کبوترهایمان را خواهیم یافت ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. عاشق باش.عشق زمینی 
نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 24 بهمن 1384 و ساعت 01:02 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 10:02 ق.ظ
()
نظر
دلکم تنها ماند.... [الهه ی عطش , ]
تو به من گفتی با هم باشیم و دلم ترسید. صدای زنگ خطرشو شنیدم . تو گفتی برای هم باشیم و من بیشتر ترسیدم. نکنه حرفات خام باشه. نکنه تو معنی عشقو ندونی. نکنه بری و تنهام بذاری.دل من تنهاست و تنها تر بشه.من به تنهاییم عادت کردم اما دیگه نمی خوام توی این تنهایی , تنها و تنهاتر بشم من از عاشق شدن میترسم. بخاطر همین تنهام..
نوشته شده توسط بانوی شرقی در یکشنبه 23 بهمن 1384 و ساعت 09:02 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 10:02 ق.ظ
()
نظر
I WANT YOUUUUUUUUU [الهه ی عطش , ]
 moon so bright , night so fine keep your heart here with mine life is a dream , we are dreaming race the moon , catch the mind ride the night to end seize the day , stand up for the light I want to spend my lifetime loving you If that is all in life i ever do heroes rise , heroes fall rise again , win it all in your heart , can't you feel the glory through our joy , through our pain we can move worlds again take my hand , dance with me I want to spend my lifetime loving you If that is all in life i ever do I will want nothing else to see me through If i can spend my lifetime loving you Where there is love , life begins Over and over again save the night , save the day save the love , come what may!! LOVE IS WORTH EVERYTHING WE PAY!!!!
نوشته شده توسط بانوی شرقی در شنبه 22 بهمن 1384 و ساعت 08:02 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 10:02 ق.ظ
()
نظر
عاشقانه ها [الهه ی عطش , ]
عاشقانه همراه من گام بردار به من از آن بگو كه توان گفتنش به دیگری نداری با من بخند حتی آنگاه كه احساس حماقت می كنی با من گریه كن آنگاه كه در اوج پریشانی هستی تمام زیبایی های زندگی را با من شریك باش ودر كنار من با تمام زشتی ها ستیز كن با من رویایی را بیافرین تا به دنبال آن رویم در شادی و هر چه میكنم شریك باش بیا در سراسر زندگی در كنار هم گام برداریم بیا تا ابد در هر قدم از این سفر یكدگر را عاشقانه در آغوش گیریم
نوشته شده توسط بانوی شرقی در سه شنبه 18 بهمن 1384 و ساعت 01:02 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 10:02 ق.ظ
()
نظر
نمی بخشمت.... [الهه ی عطش , ]
نوشته شده توسط بانوی شرقی در جمعه 14 بهمن 1384 و ساعت 08:02 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 10:02 ق.ظ
()
نظر
|