تبلیغات
دل نوشته های من
دل نوشته های من




خسته ام [الهه ی عطش , ]



خسته و دربدر شهر غمم

شبم از هرچی شبه سیاه تره زندگی زندون تلخ کینه هاست تو دلم زخم هزارتا خنجره چی میشد اون دستای کوچیک و گرم رو سرم دست نوازش میکشید بستر تنهایی و سرد منو بوسه گرمی به آتیش میکشید چی میشد تو خونه کوچیک ما غنچه های گل غم باز نمی شد چی میشد هیچکسی تنهام نمیذاشت جز خدا هیچ کسی تنها نمی شد من هنوز دربدر شهر غمم شبم از هر چی شبه سیاه تره...



نوشته شده توسط بانوی شرقی در  جمعه 16 دی 1384 و ساعت 06:01 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ

() نظر
       




پیوستم.... [الهه ی عطش , ]



هجوم سرد باد پاییز بود وآفتاب تیره تار.......
واحساس میکردم عشق را یافته ام........درپی حضور یک احساس قالب تهی کرده بودم
نمی دانستم به کجا میروم ......در گیر ودار یک نبرد بی خبر از همه لحظه ها و ثانیه ها.
در گریز از غربت جاده ها به خلوت تنهایی ساعت صبح پناه می برم
تو دیگر هرگز مرا نخواهی یافت ...چون من
به گذر زمان پیوستم...



نوشته شده توسط بانوی شرقی در  سه شنبه 13 دی 1384 و ساعت 12:01 ب.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ

() نظر
       




الهه ی عطش [الهه ی عطش , ]



به جاری زلال تو منم الهه ی عطش

بین تموم آدما تشنه ترین تو منم

خراش زانومو ببین که زخم راه تو شده

ولی بازم بخاطرت دوباره وصله می زنم



نوشته شده توسط بانوی شرقی در  جمعه 9 دی 1384 و ساعت 07:12 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ

() نظر
       




باید قدم بزنم.... [الهه ی عطش , ]



باید قدم بزنم

گاهی اوقات چیزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اینکه انسان عجیبی هستم اعتراف می کنم !
من خدا را در آغوش کشیده ام.
خدا زیاد هم بزرگ نیست.
خدا در آغوش من جا می شود،
شاید هم آغوش من خیلی بزرگ است.
خدا را که در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم .
تب می کنم و هذیان می گویم.
خدا پیشانی مرا می بوسد و من از لذت این بوسه دچار مستی می شوم.
خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی.
و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غیر قابل بخششند.
می دانم زیاد مهمان نخوام بود.
این را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است.
زمان می گذرد.

همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مانم.
باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم.
من برای اینکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگویم هم باید قدم بزنم .
مدتی هست که خیلی افسرده ام.
از اینکه چیزی می نویسم احساس بدی به من دست می دهد.
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام.
و از این متاسفم.
و بیشتر از این تاسف می خورم که روزهایی که سعی می کردم مورچه های سیاه را لگد نکنم
ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم.

من این روزها مدام هذیان می گویم
آسمان برای من بنفش است .



نوشته شده توسط بانوی شرقی در  جمعه 9 دی 1384 و ساعت 07:12 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ

() نظر
       




[الهه ی عطش , ]



سلام.امروز اولین روز کار این وبلاگه.از بچگی از اسباب کشی بدم میومد.ولی باید دست بکار شم و همه ی مطالب وبلاگ قبلیمو بیارم اینجا

http://banooyesharghi16.persianblog.com



نوشته شده توسط بانوی شرقی در  چهارشنبه 30 آذر 1384 و ساعت 05:12 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

بانوی شرقی (65)


موضوعات

عمومی (3)
الهه ی عطش (48)
دست نوشته هایم (14)


 آرشیو

اردیبهشت 1386 (8)
فروردین 1386 (8)
اسفند 1385 (2)
دی 1385 (1)
آذر 1385 (5)
آبان 1385 (5)
مهر 1385 (2)
شهریور 1385 (2)
مرداد 1385 (3)
تیر 1385 (1)
فروردین 1385 (1)
اسفند 1384 (3)
بهمن 1384 (14)
دی 1384 (9)
آذر 1384 (1)


صفحات

... 3 4 5 6





لینكستان

  زامیاد۲۸

  عشق در پیتی

  فانوسکهای خاموش(دختر عمه ام)

  دل نوشته های کیمیا

  قلم شکسته

  موسیقی عربی

  پیش دانشگاهی من,مرکز زجر!!!!

  فرهاد تنها

  بهترین سرزمین

  ایران آزاد

  ابراهیم

  چاوش

  ابادان نت

  dark life

  سیروان خسروی

  شاهکار بینش پژوه

  سنیوریتا ابادانی

  صد درد پزشکی

  بانوی شرقی وبلاگ قبلی من

  ناصر





لینكدونی
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :صابر كردستانچی