بخاطرت [الهه ی عطش , ]
من به خاطر تو چه کارها که نمی کنم .اما تو که نمی دونی! بخاطرت دارم عذاب می کشم . دوری و انتظار سخته. تو که نمی دونی..... زنده باد اونیکه می گه :من در میان جمع و.... اما تو چی؟ تو حواست کجاست؟ من حواسم کاملا پیش تو و تو.....؟؟؟ تو خیلی چیزارو نمی دونی. مثلا اینکه رنگ چشمات منو دیوونه می کنه .اینکه صدات آدمو به عرش می بره.بازم بگم؟؟ اما یه چیزیو خیلی خوب می دونی. می دونم که می دونی دوست دارم. پس عذابم نده.......
نوشته شده توسط بانوی شرقی در چهارشنبه 28 دی 1384 و ساعت 10:01 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ
()
نظر
بیادت.... [الهه ی عطش , ]
به یادت اشک می ریزم تو اما برنمی گردی ندونستی که می خوامت ندونستی و بد کردی به یادت اشک میریزم که عشقت مونده تو سینه 
هنوزم عاشقت هستم ولی چشمات نمی بینه من معصوم خوش باور تو رو عاشق می دونستم می خواستم بکنم از تو ,نتونستم ,نتونستم به سم عشق تو افسوس شده اغشته خون من که زخم تو فرو رفته به مغز استخون من تو فهمیدی که دیوونه م , تو دیدی جون برات می دم تا اون شب , اون شب اخرتو رو با اون یکی دیدم
نوشته شده توسط بانوی شرقی در چهارشنبه 28 دی 1384 و ساعت 10:01 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ
()
نظر
به یادت اشک می ریزم, تو اما... [الهه ی عطش , ]

نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 19 دی 1384 و ساعت 12:01 ب.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ
()
نظر
رسم دنیا... [الهه ی عطش , ]
وقتی میون گلها شوق شکفتنی نیست تو جاده های احساس هوای رفتنی نیست وقتی که تو نگاهت نمونده شوق موندن وقتی که رسم دنیاست رفتن و دل سوزوندن حسرت من روز و شب گفتن یک ترانه ست یخ زده توی ذهنم حرفی که عاشقانه ست وقتی میون دستات محبتی نمونده معنی تلخ حرفات قلب منو شکونده 
وقتی که چشمای تو پر از هراس و غوغاست خسته ترین نگاهم در انتظار فرداست در انتظار روزی که دل پر از ترانه ست روی لبای تشنه ام حرفای عاشقانه ست حسرت من روز و شب گفتن یک ترانه ست یخ زده توی ذهنم حرفی که عاشقانه ست وقتی میون دستات محبتی نمونده معنی تلخ حرفات قلب منو شکونده شعر:امید اطهری خواننده:سیروان خسروی البوم:تو خیال کردی بری
نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 19 دی 1384 و ساعت 12:01 ب.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ
()
نظر
درد و دل..... [الهه ی عطش , ]
روزگار سختی است آدمها خشكند ... حقایق تلخند ..... رویاها شوكران ! جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعیف !
خورشید گرم است و سوزان .. ماه بی خیال و فروزان !
می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجیبی است !
انسانها در میان خرابه هایی که زیبایشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند.
و اینچنین بر حقارت خود دامن می زنند ... و من به دور از هیاهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم.
هر چه بیشتر در میانشان می زیم دورتر می شوم و غربیه تر !
آری ... معصومیت كودكیهایم گم شده است،
 اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل !
و همچنان در انتظار،
در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی،
كه مرا از خود و خویشتن ها برهاند و به سر منشا خود بازگرداند. و رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...
من اینجا تنها ماندم،
خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار،
مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گویا ... مرا تا همیشه به باران شوینده بسپار .
پروردگارا، انتظار سخت ترین مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !
مرا ...... ببـــــــر ........
نوشته شده توسط بانوی شرقی در شنبه 17 دی 1384 و ساعت 01:01 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ
()
نظر
خسته ام [الهه ی عطش , ]
خسته و دربدر شهر غمم شبم از هرچی شبه سیاه تره زندگی زندون تلخ کینه هاست تو دلم زخم هزارتا خنجره چی میشد اون دستای کوچیک و گرم رو سرم دست نوازش میکشید بستر تنهایی و سرد منو بوسه گرمی به آتیش میکشید چی میشد تو خونه کوچیک ما غنچه های گل غم باز نمی شد چی میشد هیچکسی تنهام نمیذاشت جز خدا هیچ کسی تنها نمی شد من هنوز دربدر شهر غمم شبم از هر چی شبه سیاه تره... 
نوشته شده توسط بانوی شرقی در جمعه 16 دی 1384 و ساعت 06:01 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ
()
نظر
پیوستم.... [الهه ی عطش , ]
هجوم سرد باد پاییز بود وآفتاب تیره تار....... واحساس میکردم عشق را یافته ام........درپی حضور یک احساس قالب تهی کرده بودم نمی دانستم به کجا میروم ......در گیر ودار یک نبرد بی خبر از همه لحظه ها و ثانیه ها. در گریز از غربت جاده ها به خلوت تنهایی ساعت صبح پناه می برم تو دیگر هرگز مرا نخواهی یافت ...چون من به گذر زمان پیوستم... 
نوشته شده توسط بانوی شرقی در سه شنبه 13 دی 1384 و ساعت 12:01 ب.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ
()
نظر
الهه ی عطش [الهه ی عطش , ]
به جاری زلال تو منم الهه ی عطش بین تموم آدما تشنه ترین تو منم 
خراش زانومو ببین که زخم راه تو شده ولی بازم بخاطرت دوباره وصله می زنم
نوشته شده توسط بانوی شرقی در جمعه 9 دی 1384 و ساعت 07:12 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ
()
نظر
باید قدم بزنم.... [الهه ی عطش , ]
باید قدم بزنم
 گاهی اوقات چیزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند من روحم را حبس نکرده ام. به اینکه انسان عجیبی هستم اعتراف می کنم ! من خدا را در آغوش کشیده ام. خدا زیاد هم بزرگ نیست. خدا در آغوش من جا می شود، شاید هم آغوش من خیلی بزرگ است. خدا را که در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم . تب می کنم و هذیان می گویم. خدا پیشانی مرا می بوسد و من از لذت این بوسه دچار مستی می شوم. خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی. و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غیر قابل بخششند. می دانم زیاد مهمان نخوام بود. این را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است. زمان می گذرد. همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مانم. باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم. من برای اینکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگویم هم باید قدم بزنم . مدتی هست که خیلی افسرده ام. از اینکه چیزی می نویسم احساس بدی به من دست می دهد. من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام. و از این متاسفم. و بیشتر از این تاسف می خورم که روزهایی که سعی می کردم مورچه های سیاه را لگد نکنم ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم.
من این روزها مدام هذیان می گویم آسمان برای من بنفش است .
نوشته شده توسط بانوی شرقی در جمعه 9 دی 1384 و ساعت 07:12 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ
()
نظر
|