[الهه ی عطش , ]
در این اتاق درهم و برهم ـ خلاصه اش ـ چیزی نمانده تا که به فردا دهد نوید غیر از هوای شعر٬ که آن هم..تمام شد!! غیر از دو قطره اشک٬ که آن هم.. بیا .. چکید ای واژه های تلخ...دگر زار و خسته ام
نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 27 آذر 1385 و ساعت 10:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[الهه ی عطش , ]
چه كسی می داند كه تو در پیله تنهایی خود تنهایی؟چه كسی می داند كه تو در حسرت یك روزنه در فردایی؟پیله ات را بگشا تو به اندازه یك پروانه زیبایی
نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 27 آذر 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[الهه ی عطش , ]
عاشقی روی نامه اش نوشت دوست من، خط زد نوشت محبت عزیزم، خط زد نوشت عشق من، خط زد دو، سه بار خط زد نوشت عشق بی سرانجام من اینبار خط خطی کرد، پاره کرد نوشت بهار من، خنده اش گرفت نوشت جوانی من، اخمش گرفت و ابرو درهم کشید هر دو را خط زد، هم بهار و هم جوانی را نوشت دنیای من، های های گریست نوشت مولود من و روی نامه جان داد
نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 27 آذر 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
دست نوشته هایم [دست نوشته هایم , ]
من امشب بغض تلخ درداورم را فروخواهم خورد وسر به آسمان می گیرم چشمم از ازدحام اشک می سوزد و چون لبالب گشت ا ز چشمان داغم می گریزد و پناه به گونه های یخزده ام می برد من دست های بغل کرده از سرما را رها می کنم تا باد هرچه می خواهد بتازد.من پایدارم! پایدار می مانم....... هجوم سرد بی کسی را حس می کنم و چون چشمانم را می بندم تنهاترین می شوم که حتی ستارگان را هم دیگر ندارم. باد مهربانانه با موهایم بازی می کند و من آغوش می گشایم برای باد.وباد خودخواهانه می آید وتو را نمی آورد.تنها خاطره ات است که آزارم می دهد.ما مدتهاست از چشمان هم گریخته ایم. ا ین تنها خاطره است........ 
نوشته شده توسط بانوی شرقی در پنجشنبه 2 آذر 1385 و ساعت 11:11 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 7 فروردین 1386 و ساعت 10:03 ق.ظ
()
نظر
[دست نوشته هایم , ]
امشب چه سرد است من دستانم یخ کرده. نوک انگشتانم سست است و ناخن هایم بنفش! آسمان شب به زلالی یک روز آفتابی بهاره است و ستاره ها چشمک می زنند و من....با چشمک ستاره ها یاد چشمان تو می افتم!! صدای باد می آید چه باد سردی!من از لرز خودم را در آغوش می گیرم.من...صدای نفس هایم را می شنوم دلم تنگ است..... دلتنگ لحظه هایی که در سکوتمان تنها دو صدا می آید. دو صدا که به زیبایی این شب با هم آمیخته! نفس هایمان و صدای ضربان ناهماهنگ قلب هایمان. دو صدا...!!! بغض دلتگی ام خواهد ترکید.آغوشت را می خواهم.......
نوشته شده توسط بانوی شرقی در چهارشنبه 1 آذر 1385 و ساعت 01:11 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 30 فروردین 1386 و ساعت 06:04 ق.ظ
()
نظر
|