[دست نوشته هایم , ]
چقدر جالبه!بخوای بنویسی وهیچی واسه نوشتن نداشته باشی! تو یه اتاق ۶ نفری که همه دانشجو هستن یه مداد رنگی هم پیدا نمی شه که ۲ خط حرفتو بزنی....!!!!
همه چیز از روزی شروع شد که گفتم دوستت دارم...بغض کردم خدایا...
همیشه می گن این جمله ست که معجزه می کنه اما چرا همیشه برای من همه چیز معکوس بوده!!!
گفتن همین جمله زندگیمو منقلب کرد .........
عذاب موندن و رفتن و سوختن و ساختن وهزار درد......
کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم!!!!!!!.........
نوشته شده توسط بانوی شرقی در یکشنبه 30 اردیبهشت 1386 و ساعت 06:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[دست نوشته هایم , ]
تنها قدم می زنم پارک و مسجدو مجتمع ها و همه و همه چیزو همه جا رو زیر پا می ذارم.چقدر پام درد می کنه و خسته ست.اما دیدن فضای به این قشنگی ترغیبم می کنه که بازم بیشتر و بیشتر قدم بزنم.گفتم فضای زیبا.آخ که دلم لک زده واسه یکم قدم زدن توی این هوا با یه دل خوش.حتی ۱ ثانیه همون ۱ ثانیه معروف که خاضرم زندگیمو براش بدم. راه می رم و با خودم حرف می زنم چقدر خل و ضع شدم.می خندم ..گریه می کنم....بی تفاوت می شم....همش عرض ۱ ثانیه......... صدای خنده بچه ها می یاد.گل کوچیک بازی می کنن.سرمو می چرخونم و واسه یه لحظه زندگی رو می بینم.یه عده پیر مرد که گوشه گوشه پارک نشستن و حرف می زنن.بچه هایی که بازی می کنن.دلشون خوشه ها....!!! اما من ..اما واسه من...... اونا می خندن..مهم نیست..... حرف می زنن ...مهم نیست..... مهم نیست...مهم نیست... هیچی دیگه برام مهم نیست....... دیگه هیچ صدایی نمی شنوم!انگار گوشام گرفته گرفته ست.فقط صدای ضجه می یاد.صدای گریه می یاد. چقدرم آشناست!!..... این منم! منم که دارم از درون گریه می کنم!
نوشته شده توسط بانوی شرقی در پنجشنبه 27 اردیبهشت 1386 و ساعت 08:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
دیدار ساده [دست نوشته هایم , ]
گاهی اونقدر دلگیر و دلتنگم که می گم : خدایا!زندگی به این بی اهمیتی و پوچی برای چی می گذرونم؟بی هیچ امیدی! و گاهی هم حتی یه اتفاق کوچیک یه دیدار ساده اونقدر امیدوارم می کنه که عروسکم رو محکم بغل می گیرم و حتی زودتر از همه خواب می رم که شاید خوابشو هم ببینم!!... زندگی منو باش که به چه چیزایی بستگی داره خداییش!!.. دیدن کسی عرض ۱ ثانیه!۱ ثانیه فقط و فقط ۱ ثانیه!!... اونقدر خوشحالم کرد که احساس بی وزنی هم دیگه واسه وصفش کمه! و اونقدر غمگین شدم که تموم اون راهی که واسه دیدنش رفتم رو موقع برگشت فقط اشک ریختم! سرم درد گرفته بود و تموم خاطره هام جلو چشمام رژه می رفتن! چاره ای نداشتم جز اینکه سرم رو به شیشه تکیه بدم و چشمامو ببندمو وای از خاطره ها!.......
نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 24 اردیبهشت 1386 و ساعت 12:05 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[دست نوشته هایم , ]
خیلی ها می گن فاصله عشق و نفرت قد یه مو!! بعضیام مثل من معتقدند عاشق در بدترین شرایط هم عاشقه و متنفر نمی شه! اما وقتی هم عاشقی هم متنفر اونوقت تکلیف چیه؟
نوشته شده توسط بانوی شرقی در شنبه 22 اردیبهشت 1386 و ساعت 07:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[دست نوشته هایم , ]

نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 و ساعت 10:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[دست نوشته هایم , ]
تو باید فراموش کنی نه نمی شه فراموش کنی فقط زمان مشکل تو رو حل می کنه همه این حرفا رو به خودت می زنی ولی حتی نمی دونی کدومش درسته.تو فقط خودتو گول می زنی.گیج می زنیا!! عزیزم فراموش نکن که وقتی همه چیز توی ذهنت با یه بوهایی قاطی شده که فراموش کردنی نیست ساده بگم تو نمی تونی فراموش کنی وقتی حتی بوی شکلات و بوی اطلسی خاطره هاشو اینجوری یادت میاره وقتی اشک تو چشمات جمع می شه حالا موقعش نیست نا سلامتی داری تایپ می کنی !!... یعنی نمی تونی فراموش کنی نمی تونی!!!!
نوشته شده توسط بانوی شرقی در سه شنبه 11 اردیبهشت 1386 و ساعت 05:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
یه روز بارونی [دست نوشته هایم , ]
یه موقع هایی هست که به خودت می گی : الان می خوام بنویسم.هوا بارونیه.صدای باد و بارون قاطی شده با صدای یه خواننده عرب که شعر زیبایی می خونه با این مضمون که : منتظرتم.خیلی وقته! با تو روزهایی دیدم که به عمرم ندیده بودم.تو دنیا رو برام با آرامش کردی.دیگه انگار هیچ چیز برای دونستنم نمونده.دیگه از هیچی نمی ترسم.منتظرت بودم و دنبالت می گشتم! دم در اتاق رو که نگاه می کنم می بینم که بارون خیلی شدیدتر ازین حرفهاست.اینجور که پیش می ره اتاق خیس خیس می شه!!!وقتی هوا بارونیه نمی دونم چرا یهو تلپی می افتم توی حوض خاطره هام!!؟ اولین قصه قصه ما بود آخرین قصه از یاد نرفتنی هم قصه ما بود! همین...!!!!!! عاشق شدم و اون عاشق بود.گذشت روزای ما! نمی دونم بارون کدوم روز نحس خزونی بود که دل تورو شست؟؟؟؟؟ فقط می دونم من اینجا بی تو خیلی تنهام! دلگیرم! من بارونیم! بارونیم!!!!
نوشته شده توسط بانوی شرقی در پنجشنبه 30 فروردین 1386 و ساعت 07:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
یادته [دست نوشته هایم , ]
یادته گفتی جادو شدم گفتی نگفتی؟ یادته گفتی عاشقترینم یادته قسم خوردی برام هی قسم پشت قسم!!! یادته گریه می کردی که تو رو ببخشمت یادته؟؟ قسماتم دروغ بود حرفاتم دروغ بود همه حرفاتم دروغ بود!!
نوشته شده توسط بانوی شرقی در سه شنبه 7 فروردین 1386 و ساعت 10:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[دست نوشته هایم , ]
خدایا خیلی خسته ام فقط تو می دونی من چمه تو می دونی چه اتفاقی افتاده برام نگو تقدیر من اینه نگو این صلاح ما بود می دونی طاقت نمی یارم.نمی خوام کفر بگم من که کافر نیستم اما به لطف تو دلبسته ام آرزومو ازم نگیر همیشه ازت کمک گرفتم اما نه مثل همه فقط کمکم کن
نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 6 فروردین 1386 و ساعت 06:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[دست نوشته هایم , ]
خدایا خیلی خسته ام فقط تو می دونی من چمه تو می دونی چه اتفاقی افتاده برام نگو تقدیر من اینه نگو این صلاح ما بود می دونی طاقت نمی یارم.نمی خوام کفر بگم من که کافر نیستم اما به لطف تو دلبسته ام آرزومو ازم نگیر همیشه ازت کمک گرفتم اما نه مثل همه فقط کمکم کن
نوشته شده توسط بانوی شرقی در دوشنبه 6 فروردین 1386 و ساعت 06:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
تولد [دست نوشته هایم , ]
برگ از درخت خسته می شه پاییز همش بهانه ست بانوی شرقی تولدت مبارک
نوشته شده توسط بانوی شرقی در چهارشنبه 16 اسفند 1385 و ساعت 06:03 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 7 فروردین 1386 و ساعت 10:03 ق.ظ
()
نظر
دست نوشته هایم [دست نوشته هایم , ]
من امشب بغض تلخ درداورم را فروخواهم خورد وسر به آسمان می گیرم چشمم از ازدحام اشک می سوزد و چون لبالب گشت ا ز چشمان داغم می گریزد و پناه به گونه های یخزده ام می برد من دست های بغل کرده از سرما را رها می کنم تا باد هرچه می خواهد بتازد.من پایدارم! پایدار می مانم....... هجوم سرد بی کسی را حس می کنم و چون چشمانم را می بندم تنهاترین می شوم که حتی ستارگان را هم دیگر ندارم. باد مهربانانه با موهایم بازی می کند و من آغوش می گشایم برای باد.وباد خودخواهانه می آید وتو را نمی آورد.تنها خاطره ات است که آزارم می دهد.ما مدتهاست از چشمان هم گریخته ایم. ا ین تنها خاطره است........ 
نوشته شده توسط بانوی شرقی در پنجشنبه 2 آذر 1385 و ساعت 11:11 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 7 فروردین 1386 و ساعت 10:03 ق.ظ
()
نظر
|